Battye’s Blog


خداحافظ

سلام رفتم یک خانه دیگر اینجا رو دوست نداشتم.

www.battye.blogsky.com


بدم میاد

بدم میاد از هرچی ازدواج قبیله ایه! بدم میاد از هرچی تعصب الکیه !بدم میاد ار هرچی خودرایی! بدم میاد از اینکه این رو واسه اون نشان میکنن بعد که نمیشه میشینن فلسفه الکی میبافن ، جالب اینکه اصلا در این مورد خبر هم نداری، و با کلی علامت سوال روبرو بشی!!!

اصلا بچه مون رو ایران نمیبرم، اصلا بی خیال میخوام  ذهنش رو مثل یک غار نشین صاف و ساده بزرگ کنم، بدون هیچ بد و خوب بدون هیچ تعصب و تابو.. بدون اینکه این خوب هست این بد، این زشته اون آبرو آدم رو میبره!!! اصلا آبرو چیه؟؟؟آبرو اینه که میری خانه خاله جونت دست نزنی به میوه های خوشرنگ توی ظرف میوه، چون چیدنش واسه این که تو بهشون نگاه کنی و هی تعارف تیکه پاره کنی؟؟؟؟بی غیرتی و انگ خانوادگی یعنی اینکه عمه بزرگ ازت بابات ناراحته چون به جایی که نوه اش رو بگیری رفتی دوست دخترت رو گرفتی حالا بابات و به طبع مامانت عروسی ات نمیان… آنقدر موضوع احترام رو لوس کردیم که نمیدونیم چه جوری تعریفش کنیم ، احترام اینه که دست عمه بزرگمون رو ببوسیم یا پیش پای بابا بزرگ وایسیم ولی توی صف بانک تا آدرس توالت خانه شخص جلویی امون رو از توی قبض موبایلش با چشمامون در بیاریم یا چهار تا لیجار نصیب دختر راننده ماشین مدل بالای جلویی مون بکنیم ، چون داره توی سرعت مجاز رانندگی میکنه!!!

از تعصب الکی از سنت های بیخود از پیش فرضهای الکی ، از فرهنگ من در آوردی، از این که تا چهار تا پمفلت میذارن رو میز و همه همکلاسیهای که مثل خودت از کشورهای  اونور آبی هجوم میارن که برشون دارن بعد استاد اینور آبی ات به منشی اش میگه اشکالی نداره اینها فرهنگشون اینطوریه، بدم میاد…. اصلا میدونی دلم میخاد با فرهنگ خودم با تابوهای خودم با تعریفات خودم زندگی کنم و بچه ام رو بزرگ کنم…


امروز یک روز بارانی تعطیل ، دوباره از فردا بایست بدو بدو اورژانس شروع بشه، از صبح سریع بعد از این که با عمر احمد سر مرخصی ماه مارچ کلی کل انداختم ، رفتم  سراغ کانسلتنت بخش قبلی ام که به اصطلاح  کارنامه ترم قبلم رو بده، با نگاه های عاقل اندر دیوانه اون دیگه حسابی جوش آوردم که میکفت تو که نصف ترم هم اینجا نبودی، سر راندها نبودی!!!! بالاخره ما نفهمیدیم نقش ما به عنوان یک رزیدنت داخلی در یک بخش روانی چی هست؟؟؟درسته که من نصف ترم مرخصی بودم ولی خودتون خواستین من زودتر امتحان بدم! گفتم از مریضها و نرسهاتون بپرسید، اصلا از همکارتون دکتر کومار بپرسید، خلاصه مطمینم جودی ریموند(کانسالتنت مربوطه) حسابی از خجالت ترم قبلی ام بر میاد و یک کارنامه توپ میده تحویلم… منتظر فردام حسابی، قراره برم از ریتا بگیرمش، اصلا مهم نیست با اینکه از رژیسترار روان روسمون هم خیلی بدم میاد تقریبا مطمینم که حسابی مخ دکتر ریموند رو در این مورد میزنه ، آخه من نمیدونم قند ناشتا و هر دو ساعت یکبار کسی که یکبار پست پرندیال بالا داره جز عذاب واسه مریض و نرسها چه فایده میتونه داشته باشه؟؟؟ میدونین اصلا من کشف کردم که روسها کله پوکترین و مغرورتین و بی سوادترین دکترهای موجود در دنیا هستند!( یک زبان درازی گنده) بعد هم به موبایل کانسالتنت ارتوپدیمون زنگ زدم که بابا تور رو به جون هر کس دوست داری این فرم رو پر کن دیگه این نظام پزشکی من رو کشت از بس ازمون ورق و فرم خواست!!! یعنی این دیگه آخرشه ها!

الان زنگ زدم به ریتا منشی بخش روان، دوست 60 ساله ام که عروسی هم دعوت هست، واسم از کارنامه خواند که کار تیمی احتیاج به تقویت داره! من هم خیلی راحت گفتم تقصیر این زنیکه روس هست صبر کنه سال دیگه که رژیسترار داخلی شدم

I will Piss on her:D:D:D

میدونم که اگر همسر گرامی بفهمه کلی نصیحت اخلاقی میکنه که آنقدر بی تربیت نباش و بالاخره اون سال بالایی و این حرفها، ولی من بالاخره یک روز این کار رو میکنم، تا اون باشه روی نظریات من صحبت نکنه!

خلاصه بعد هم یک ناهار عاشقانه با هم در بیمارستان میل کردیم و باران شدیدی گرفت من هم سوار ماشین با پنجره باز رفتم سراغ سفارش کیک عروسی. تیرامیسو کیک مورد علاقه ما دوتا هست ولی متاسفانه قهوه ای رنگ هست و من هرکاری کردم که قنادی میشل رو اغوا کنم که به رنگ سفید برامون در بیاره، گفت نرمه و نمیشه  که ازش کیک عروسی خوبی در آورد، حالا منتظر نظریه همسر گرامی هستیم که ببینیم چه میگوید و چه کنیم، کیکهای عروسی اینجا پایه های کیکی سفتی دارن یعنی اصلاکیک اسفنجی توشون کار نمیشه و همه یک لایه پوشاننده دارند که کیک رو خیلی سفت وغیر قابل خوردن میکنه ، یعنی من اگر برگردم میرم پابوس شیرینی بی بی و از آقا رضا تشکرات فراوان میکنم که چقدر کیکهاش خوشمزه هست مخصوصا شکلاتی اش که همیشه و همیشه یک پایه همه مهمانی ها و مناسبتهای ما بوده img_3704

فکر میکنم یک مقدارکی  خلاف هم توی این کیک هست ولی خوب ما که راضی هستیم خدا هم از ما راضی باشه!!!

دیگر طاقتمون طاق هم شد  از بس از ایران پیغام فرستادند لاغر هستید و اینها، ما هم یک عدد از بالا یی ها را ابتیاع کردیم و خودمان را هم به خانه دوست گرامیمان در ساعت 7 بعد از ظهر دعوت کرده  که به جمیع مسلمین فیض برسانیم.


عقد اینجایی

سلام

هیچی شیرینتر از اون نیست که خسته از سرکار ساعت دوازده نصف شب برگردی و لخ لخ کنان به سمت ماشین بری و همسر ت با دو تا چشم خندان و مهربان منتظرت باشه و یک ب.و..س کوچولو از لبات بدزده ، اونموقع دلت میخواد چشمات رو ببندی واسه هزارمین بار هم که شده عاشقش بشی:) بعد هم دوتایی برین  مک دونالدی محله و تو دلت ذوق بکنی که آخ جون غیر قشر پزشک جماعت قشر مک دونالدی ها هم تا 24 ساعته در خدمت ملت هستند:)) خیلی خبیثانه هست مگه نه؟؟

الان خانه هستم، ساعت 1045 صبح، تلفن زنگ میزنه که از طرف نظام پزشکی هستند  ودارن به تلفنهایی که شده بوده و نتونستند جواب بدهند جواب میدن، حدود نیم ساعتی وضعیت رو شرح میدم  و معلوم میشه فعلا بایست قید رفتن به وطن رو زد با این حساب یک سال کاریم کامل نمیشه و نمیتونم پروانه دایم بگیرم و برنامه های سال دیگه یک کم قاطی میشه، حدسش رو میزدم واسه همین قبلا زمینه اش رو واسه بابا و مامان آمدم.. حالا هی  فکر کنید غرب زده هستیم!!!!

دیروز رفتیم لاستیک های ماشین رو تنظیم باد کردیم ، چون همسر گرامی از قماش خودم هست و یک بچه به تمام معنا درس خوان!!! :) ) یکذره توی مسایل فنی لنگ میزنیم ولی همین ما دو نفر با چهار خط اطلاعات نوشته شده روی دستگاه راحت تنظیم باد کردیم  و کلی خندیدم که توی ایران 20 تومان میدادیم که لاستیکها رو تنطیم باد کنیم. این هم از سیستم اینجا!!!!

خانم محضر داری که کارهای عقد خارجی مون رو انجام میده، رییس قسمت پرداخت حقوق بیمارستانمون هم هست، دیروز بهش زنگ زدم و فقط یک کلمه گفتم که من نمدونم چی بایست توی کارتهای دعوت بنویسم، فوری پیشنهاد کرد که برامون ایمیل بزنه با کلی اطلاعات و ا زمن خواست چون من شیفت شب میدم همسر گرامی رو روانه منزلش کنم که متن مورد نظر رو توی کارتها برایمون پرینت کنه و کلی هم شعر واسمون فرستاده که حفظ کنیم و سر عقد واسه هم بخوانیم و به زبان خودمون( قبلت) رو بگیم و مراسم بعدیش، مثل همه فیلمهایی که میبینیم، در ضمن مراسم در یک پارک زیبا انجام میشه:)) یک ماه دیگه وقت داریم ولی خوشبختانه حلقه و لباس حاضر هست از سر عقد ایرانیمون، و یکذره کارهای ریز ریز میمونه، جالبی اینه که دیروز به همکارام میگفتم که بایست آزمایش ادرار و الکتروفورز خون بدهم واسه تالاسمی ، میخندیدن و میگفتن قبلش حسابی آب بخور که جواب منفی بشه:)) از دست این سفارت که واسه یک سند صادر کردن ما رو مجبور کرده  که به این کارها بیافتیم، بچه های اینجا همه خوشحال که بعد از مدتها ما دو تا دوتا عروسی میگیریم و اونها هم  بعد از سالیان زیاد دل از عزای تمام عروسی های ایرانی که نرفته بودند در میآرن:))
خیلی بده که مجبور بشه از وبلاگ قشنگ قبلیت به خاطر یکسری خواننده نما دست بکشی و بیایی یک محیط جدید سوت کور، آدم دلش میگیره:)
  


کشیک 1

پریشب کشیک بیمارستان بودم ، حدود ساعت 3 بعد از ظهر که دیگه دو ساعتی تا تمام شدن کشیکم مانده بود، با خستگی یکی از پرونده های باقی مانده توی بخش درمانگاه رو برداشتم و خواندم:

A 21 year old lady, coming with crampy abdo pain and  spotting for two weeks

توی ذهن خودم تند تند علل درد شکم در خانم جوان رو میگفتم و توی دلم قند آب میشد که آخ جون میدونم با این یکی دیگه چیکار بایست بکنم…

رفتم توی یکی از اتاقها و صداش زدم بیاد، یک دختر ریز میز از جنس خودشون بود، یعنی به قیافه اش نمی آمد که از جمله مهاجرین باشه، به شرح حال گرفتن مشغول شدم و تا رسیدم به تعداد ح.ام.لگی ها… جواب داد چهار تا…با یک حساب سر انگشتی توی مخیله ام نمیشست که با این سن چه جوری؟؟؟ شاید هم یک مقدار دلم به حال سن و سال خودم سوخت!!!!از روابط ج…ن س…ی پرسیدم: گفت که شوهرش در زندان هست و تازه دولت براشون خانه پیدا کرده که دو کودک ماحصل چهار بار را در آن بزرگ کند، و وقتی از رو.اب.ط با شوهرش پرسیدم گفت که خیلی مشکوک است و میخواهد که بداند که آیا اولا بچه دیگری در راه است و دوما علت اینهمه مشکلش چیست!!! یعنی اصلا مورد شکم درد نبود که ما دلمان را بهش خوش کرده بودیم… با کمی کنکاش معلوم شد که جناب  ر. وابط غیر از خانم هم دارد یا اقلا اینجور به نظر خانم میرسید ، چون جدیدا مشکلات خانم چند برابر نرمال شده بود…و میخواست که از این لحاظ هم چک بشود، معلوم شد که به چند تا پزشک عمومی هم مراجعه کرده ولی خیری ندیده، حتی کسی زحمت معاینه رو هم نکشیده و تند تند برایش کرم تجویز کردند، حتی زحمت سواب رو هم به عهده خودش گذاشتند… که طبیعتا منفی جواب آمده…

خدا خدا میکردم که این یکی رو دیگه از سرم یک جوری باز بشه، از یک طرف هم دلم برایش میسوخت که پول هم نداشت که آمده بود اورژانس، از طرف دیگر من مرد معاینه نبودم، یعنی از اول هم از معاینه و رشته ز.نا….ن هم خوشم نمی آمد، بدو بدو رفتم یقه رون همکارم رو گرفتم که برایم معاینه را انجام بدهد و رون هم چنان ابروهای ایتالیایی تبارش رو برایم بالا انداخت و با صدای بلند در مورد  سواب های مختلف توضیح داد که و نگاهی عاقل اندر سفیحانه(؟) به ما انداخت که کار ، کار خودت است، رفتم با بدبختی سواب کلامیدیا و گنوره را که مخصوص داخل س…روی..ک..س است را پیدا کردم و با کمال میل معاینه ل.گ..ن و سواب را انجام دادم…در همین حال تمام ریشه های ز..ن بودنم در وجودم میسوخت و بر پدر هر چه آدم نفهم بود لعنت میفرستادم وقتی که اون پاکه های خونریزی کوچک و پارگی ها رو که در معاینه بسیار هم دردناک بود بالای سر اون اسپکلوم لعنتی میدیدم…اسپکولوم رو پرت کردم توی سطل آشغال و ازش پرسیدم…. حدسم درست بود… خودش کمی اصرار داشت که حالا اینجوری ها هم  نیست … ولی وقتی نخواهی و این اتفاق حالا به هر اسمی و رسمی که طرفت باشد برایت بیافتد حتی اگرمحبتش هم در دلت باشد!!! چه فرقی دارد؟؟؟؟؟

نمیدانستم چکار کنم، اینجا بهت یاد میدن که نبایست نسبت به این موارد بی اعتنا باشی و همین طوری دلت بسوزد و حواله اش کنی به خدا، رجیسترار همسر گرامی که در رشته ز..نا..ن مشغول است از شانس من همان موقع در اورژانس بود، و سریعا به من ایده داد که بهتر است که مراجعه بکند به درمانگاه بهداشت ج…ن..***سی، فورا ترتیب مراجعه را دادم و برایش آنتی بیوتیک و ضد درد را شروع کردم و خدا را شکر گفتم که همسر گرامی خانم در زندان به سر میبرد… همین مریض ساده 1.5 ساعت وقت من را گرفت.. از عصر تا فردا صبح هم خواب با…ر**داری ناب..جا را میدیدم، وقتی که صبح جواب آزمایشش را چک کردم ومنفی بود بهش زنگ زدم و گفتم با خیال راحت آنتی بیوتیکها را شروع بکند…آخیییییییییش

 وبلاگ قبلی من به خاطر نمیدونم چی فیلتر شده بود، سعی میکنم که اینجا از کلمات غلط استفاده نکنم… که فیلتر نشوم..

بایست به مدیکل بورد زنگ بزنم و چانه بزنم برای مرخصی رفتنم… دو سالی هست که ایران نیامدم و بیتاب دیدن مادر و پدر و خواهر وبرادر….


اولین پست

این اولین پست این وبلاگ است ، جای کاما و پ زو بالاخره با آزمون و خطا پیدا کرده و با خوشحالی تمام اولین پست خودم را مینویسم…

من یک پزشک هستم در یک سرزمین آفتابی ودر یک شهر آفتابی تر. از حدود سه ماه دیگه رشته تخصصی خودم رو شروع میکنم و آخرین ترم امسال رو هم در اورژانس میگذرانم. در ضمن با همسر گرامی در یک فلت کوچک زندگی میکنیم…

اینجا از حوادث قشنگ و زشت زندگی امان مینویسم تا یادگاری باشه واسه روزهای تلخمان که همیشه اینطوری نمانده و نخواهد ماند….


الو

الو امتحان میکنم…


Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!